خرید بک لینک
سه سالی از ازدواجش می گذشت ودیگه اثری از اون شادی و نشاط روزهای اول ازدواج در زندگیشون دیده نمی شد ، زندگیشون تبدیل شده بوده به یک چرخه تکراری که هر روز بدون هیچ تغییر ی تکرار میشد و مریم حسابی خسته و کلافه شده بود نمی دونست باید چیکار کنه وقتی هم که از بچه حرف می زد شوهرش می گفت که هنوز زوده...... تمام مکالمه ی روزانشون به یک سلام و خداحافظی و نهایت یک احوال پرسی ساده ختم میشد کار شوهرش توی این چند سال بیشتر شده بود و بیشتر ساعت ها مریم تنها توی خانه سر می کرد ، دلش یک تغییر می خواست یک هیجان ..... با همین فکر روی کاناپه خوابش برد و باصدای زنگ تلفن یکهو از خواب پرید .... ترسید و یک دلشوره عجیبی به سراغش اومد .... تلفن رو که برداشت یک خانم از پشت تلفن گفت که اقایی رو با این مشخصات همراه با یک خانم به بمارستان منتقل کرردند و چون اخرین شماره ای که روی گوشی بوده این شماره بوده به اینجا زنگ زدن .... مریم خشکش زده بود شکه شده بود این ویژگی های شوهرش علی بود....... ولی اون زن اون رن که می تونست باشه...........مادر علی که سال ها پیش فوت شده بود و علی فقط یک برادر داشت که اونم ایران نبود خانواده مریمم که تهران نبودند........ حسابی گیج شده بود ، نفسش بالا نمی اومد یعنی علی یک زن دیگه داره ؟؟؟؟ باورش نمیشد یعنی داشته با اون زنه کجا می رفته ؟ پس علت بچه نخوانستنشم همین بوده ... علت دیر اومدناش .... این فکر ها ی مختلف توی ذهن مریم رژه می رفت

و حالش رو لحظه به لحظه بدتر می کرد ، اصلا حتی توی خوابشم چنین چیزی رو نمی دید که شوهرش یک روزی یک زن دیگه بگیره هیچ وقت تا حالا حتی بهش شکم نکرده بود ... نمی دونست باید چیکار کنه .... حسابی کلافه شده بود کسی رو هم اینجا نداشت که ازش کمک بخواد نه فامیلی نه دوست صمیمی .... حتی نای بلند شدن و رفتن به بمیارستانم نداشت .... اخه بره بیمارستان که چی .... تحمل دیدن اون زن رو نداشت یعنی چه شکلی بود ؟؟؟ اسمش چی بود ؟ چند سالش بود؟؟؟؟؟؟ یک لحظه دیدن اون زن و این که ببینه کیه وسوسش کرد ......... بلند شد .. مانتوی سرمه ایش رو یا اون روسری قرمز گلدار رو که علی خیلی دوست داشت پوشید و بعد از خانه بیرون رفت ، پاهاش خیلی همراهیش نمی کردن ، دست و پاش سست شده بودن و سرش مثل یک گلوله آتیش داغ شده بود ، تصمیم گرفت با آژانس یه بیمارستان بره .........

توی مسیر انقد با فکرهای مختلف ذهنش درگیر بود که هیچ صدایی رو نمی شنید نه صدای بوق ماشین ها و نه صدای پرنده ها و نه حتی صدای راننده رو که هر از گاهی چند کلمه ای حرف می زد ... یکهو با صدای راننده مثل کسی که از خواب بپره از جا پرید ، راننده گفت خانم رسیدن حواستون کجاس ؟؟؟؟ معذرت خواهی کرد و از ماشین پیاده شد ... هر چقدر که بیشتر جلو می رفت و به بخش مورد نظر نزدیک تز میشد دلهرش بیشتر میشد پاهاشو به زور با خودش می کشید ، همین جوری که پیش می رفت یک خانمی رو دید که روی صندلی چرخ دار نشسته بود.. ...... خیلی عجیب بود فک کرد حتما دچار توهم شده ولی هر چی بیشتر به اون زن نزدیک میشد ، بیشتر تعجب می کرد یعنی مادرش اینجا چیکار می کرد........

و حالا مریم در آغوش مادرش شروع کرد به گریه کردن ولی نه به خاطر دیدن مادرش به خاطر شکی که به علی کرده بود..........

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 10:32

صفحه بندی