و حالش رو لحظه به لحظه بدتر می کرد ، اصلا حتی توی خوابشم چنین چیزی رو نمی دید که شوهرش یک روزی یک زن دیگه بگیره هیچ وقت تا حالا حتی بهش شکم نکرده بود ... نمی دونست باید چیکار کنه .... حسابی کلافه شده بود کسی رو هم اینجا نداشت که ازش کمک بخواد نه فامیلی نه دوست صمیمی .... حتی نای بلند شدن و رفتن به بمیارستانم نداشت .... اخه بره بیمارستان که چی .... تحمل دیدن اون زن رو نداشت یعنی چه شکلی بود ؟؟؟ اسمش چی بود ؟ چند سالش بود؟؟؟؟؟؟ یک لحظه دیدن اون زن و این که ببینه کیه وسوسش کرد ......... بلند شد .. مانتوی سرمه ایش رو یا اون روسری قرمز گلدار رو که علی خیلی دوست داشت پوشید و بعد از خانه بیرون رفت ، پاهاش خیلی همراهیش نمی کردن ، دست و پاش سست شده بودن و سرش مثل یک گلوله آتیش داغ شده بود ، تصمیم گرفت با آژانس یه بیمارستان بره .........
توی مسیر انقد با فکرهای مختلف ذهنش درگیر بود که هیچ صدایی رو نمی شنید نه صدای بوق ماشین ها و نه صدای پرنده ها و نه حتی صدای راننده رو که هر از گاهی چند کلمه ای حرف می زد ... یکهو با صدای راننده مثل کسی که از خواب بپره از جا پرید ، راننده گفت خانم رسیدن حواستون کجاس ؟؟؟؟ معذرت خواهی کرد و از ماشین پیاده شد ... هر چقدر که بیشتر جلو می رفت و به بخش مورد نظر نزدیک تز میشد دلهرش بیشتر میشد پاهاشو به زور با خودش می کشید ، همین جوری که پیش می رفت یک خانمی رو دید که روی صندلی چرخ دار نشسته بود.. ...... خیلی عجیب بود فک کرد حتما دچار توهم شده ولی هر چی بیشتر به اون زن نزدیک میشد ، بیشتر تعجب می کرد یعنی مادرش اینجا چیکار می کرد........
و حالا مریم در آغوش مادرش شروع کرد به گریه کردن ولی نه به خاطر دیدن مادرش به خاطر شکی که به علی کرده بود..........
برچسب:
نویسنده: علی رفیعی