حس و حال عجیب غریبی داره قبرستون ، وقتی به اطرافت نگاه می کنی می بینی پر از آدم هایی که به تنهایی یا دسته جمعی دور قبر عزیزاشون جمع شدن ، یک سری ها هنوز داغن و گریه می کنن و گریه می کنن جوری که تو هم بی اختیار اشکت جاری میشه ، یک عده ای یکم سردتر شدن و گریه نمی کنن اما هنوز مات و مبهتونن و باورشون نمیشه که عزیزشون دیگه نیستت و لی یک عده دیگه هستن که نه گریه می کنند نه مات مبهوتن شاید بهت لبخند هم بزنن ولی توی عمق نگاهشون میشه یک حسرت رو دید حسرت نبودن آدمی که الان چندین ساله که رفته ... آدمی که دیگه مطمئن د برنمی گرده آدمی گه حتی چیزی از جسدشم باقی نمونده ...... مثل اون خانمی که یکم پایین تر از قبر پدربزرگم بود خانمی نسبتا جوان که به تنهاایی بالای یک قبر نشسته بود ، و میشد غم بزرگ را از عمق نگاهش خوند نمی دونم قبر چه کسی بود و با این که نتونستن تاریخ وفاتش رو ببینم ولی به نظر نمی اومد تازه باشه حداقل چندین سالی ازش می گذشت و اون خانم با حسرت عجیبی به قبر زل زده بود ...... توی مدتی که اون جا بودیم جتی یک نفر هم روی اون قبر نیومد و اون خانم به تنهایی اونحا نشسته بود و چشم از روی قبر بر نمی داشت انگاری که یک چیز گراوم قیمتی اون تو باشه و بترسه که کسی برش داره .. دلم عجیب براش سوخت از این که انقد تنها بود از این که این همه غم توی عمق نگاهش وجود داشت .......
برچسب: قبرستون,
نویسنده: علی رفیعی