خرید بک لینک

ما ادم ها موجودات عجیبی هستم ، گاهی وقت ها دیدن یک عکس ، شنیدن یک آهنگ دیدن یک بچه می تونه ما رو غرق خوشی و خوشحالی کنه و یا برعکس باعث بشه دلمون بگیره و احساس کنیم که همه انرژی مون تحلیل رفته و دچار یک خلا شدیم خلا ای که یکهو ما رو در عرض یک ثانیه می تونه زمین بزنه ، نمی دونم چرا این جوری میشه همه چی خوبو و عالیه و ولی یکهو انگار همه انرژِی های خوب و حس های خوبت دود میشه میره هوا بعد می شینی با خودت فک می کنی اخه الان مگه چه اتفاقی افتاد که تو انقد دچار حس های بد شدی .. چیز زیای به ذهنت نمیاد به جز یک سری افکار پوچ و منفی که ارزش فک کردن ندارن و باید دور بریزیشونن دچار یک حس سردرگمی میشی و نمی دونی باید چیکار کنی تا از این حال وهوا بیرون میای یکهو دلت هوس می کنه کاشکی یک بپوش بیرین بیرون داشتی و توی این هوای ابری که بابه قدم زدنه و هر لحظه امکان داره اسمان بغضشو خالی کنه بری بیرون و قدم بزنی قدم بزنی قدم بزنی انقد قدم بزنی تا پاهات درد بگیره و هوس کنی دوباره به جایگاه امنت به همون اتاق تنهاییات و خلوت کردن با خودت برگردی و...... ولی خوب چون بپوش بیرونی موجود نیست تصمیم می گیری یک کاری دیگه انجام بدی تا از این حال و هوا بیرون بیای ... در نهایت خودتو توی آشپزخونه می بینی و سعی می کنی با درست کردن یک نوشیدنی من در آرودی و ترجیحا تلخ به همه تلخ های ذهنیت پاین بدی ......

برچسب: نویسنده: علی رفیعی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 15:31

صفحه بندی