همیشه از این که یک آدم معمولی باشم و یک زندگی معمولی داشته باشم بدم می اومد همیشه از وقتی که یادم می یاد شاید از همون بچگی شاید از نوجوانی دقیق یادم نیست فقط می دونم از روزمرگی از این که تنها دغدغه زندگیم این باشه که بزرگ بشم در س بخونم سر کار برم و در نهایت ازدواج کنم و بچه دار بشم وهمه هم و غمم این باشه که بچه ها قرار به کچا برسن درسشون چی شد، غذا چی ،پزم ظرف ها رو کی بشورم ،برای فلان مهمونی چی بپوشم ،یا از این خاله زنک بازی ها ، این که خواهر شوهر چی گفت ،مادر شوهر چی گفت، عمه چی گفت بدمم می اومد ه، همیشه دوست داشتنم زندگیم متفاوت باشه پر از هیجان شور پر از تنوع همیشه دوست داشتم به جایی برسم که به خودم افتخار کنم که صرفا با هویت یک زن خانه دار یا صرفا یک مادر یا صرفا یک کارمند شناخته نشم دوست داشتم به جایی برسم که وقتی به سن پییری رسیدم حس افسردگی یا بی ارزش بودن بهم دست نده فک می کنم این بدترین حس دنیاس ...... این که آدم اجساس کنه دیگه به هیچ دردی نمی خوره یا هیچ وقت به هیچ دردی نخورده...
نمی دونم شاید به خاطر ترس از درگیر شدن در زندگی معمولی یا روزمرگی بوده که من همیشه بر خلاف دخترهای دیگه البته نه همه دختر ها حداقل میشه گفت دوستای نزدیکم یا کسایی که اطرافم بودن همیشه از ازدواج فراری بودم همیشه خواستگار اومدن برام زجرآورترین اتفاق بوده و البته هست .... نمی دونم تا این مسیری که اومدم تا چه حد موفق بودم تا چه حد از دست یک زندگی معمولی فرار کردم و تا چه حد به اونجاییی که می خواستم نزدیک شدم ولی حداقلش اینو می دونم که تا به این سن ازکاری که کردم و مسیری که اومدم پیشمون نیستم ....
برچسب: زندگی,معمولی,
نویسنده: علی رفیعی
تاريخ: سه
شنبه
14 شهريور
1396 ساعت: 15:31